معرفی کتاب

لطفاً عاشق شوید اولین کتاب رمان عاشقانه به قلم یک روانشناس است که داستان لیلی و مجنون با سعید و مریم را پی می گیرد و به تحلیل روانشناسی عشق می پردازد. سعید پس از یک دوره آشنایی با مریم متوجه مخالفت شدید خانواده مریم شده و دچار بحران های روحی می شود مراجعه او به یک روانشناس او را با فراز و نشیب هایی مواجه می سازد.

شما با مطالعه این کتاب با روند مشاوره فردی که عاشق شده است آشنا می شوید و دنیای جدیدی به روی شما باز می شود. کتابی که هر نوجوان و جوان با مطالعه آن، پاسخی به علامت سؤال های ذهنی خود پیرامون عشق و آسیب های آن می یابد.

مطالعه این کتاب برای هر فردی که با نوجوان و جوان سروکار دارد از جمله اؤلیا که می خواهند طرز برخورد با فردی که عاشق شده است را بداند، اکیداً توصیه می شود زیرا سعی شده دقیق ترین مطالب علمی به زبان ساده و قابل فهم در غالب رمان طرح شود.

مطالعه این کتاب به روانشناسان و مشاوران دست اندرکاران تعلیم و تربیت نیز توصیه می گردد. زیرا مدرن ترین روش های درمان در غالب داستان بیان می گردد.

سعید خود را در اتاق مشاوره می دید. ادامه داد روز به روز امیدم برای بدست آوردن مریم کم و کمتر می شود، چون پدر مریم مخالفت شدیدش را هر بار محکم تر اعلام می کند. مریم می گفت مجبور شده به خواستگارش جواب مثبت بدهد. دارم روانی می شوم. نمی دانم چکار کنم وقتی اسم این آقا به میان می آید به مرز جنون می رسم.

دکتر گفت اجازه بده به چند نکته توجه کنیم. به سه نکته خوب توجه کن. اول اینکه زمانی که من مشغول نوشتن می شدم تو ناراحت شدی. دوم اینکه متوجه شدی این موضوع از کودکی با تو بوده. زمانی که پدر به تو توجه کافی نداشته. سوم اینکه این اتفاق در رابطه با مریم و ازدواج او در حال وقوع است. قرار است مریم دیگر به جای تو به فرد دیگری توجه کند. به نظر تو از این سه موضوع چه استنتاجی می توان داشت؟ سعید از این سؤال استاد جا خورد و با تأنی گفت چه رابطه ای وجود دارد؟

من به او گیر می دادم و از او می خواستم بدون هماهنگی من جایی نرود دکتر پرسید چه چیزی موجب می شد تو او را تا این حد محدود کنی؟ جواب داد دوست نداشتم جایی که نمی شناختم برود. دکتر پرسید وقتی او می رفت تو چه احساسی پیدا می کردی؟ در شرایطی که صورتش سرخ شده بود گفت به شدت نگرانش می شدم در دلم آشوب بر پا می شد. بی اختیار قلبم به شدت می زد. دکتر پرسید وقتی به شدت پی گیر او بودی قبلش چه احساسی در خودت داشتی؟

قدری با سر و صورتش بازی کرد و گفت ترس. ترس از این که مبادا او را از دست بدهم. دکتر پرسید نظیر این احساس را قبلاً هم تجربه کرده بودی؟ به سرعت جواب داد آری زمانی که چند سال بیشتر نداشتم من تا رسیدن به فرودگاه نمی دانستم مادرم هم قرار است مرا ترک کند وقتی مادرم مرا در بغل گرفت و بوسید شصتم با خبر شد که او هم قرار است با پدرم برود. الآن که به آن لحظات توجه می کنم ترس شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود. دکتر پرسید چه شباهتی بین این دو موضوع می بینی؟ با تعجب پرسید شباهت؟ انگار به یک باره قفل از ذهنش باز شده باشد گفت: در دو موضوع احساس ترس وجود داشت. پرسید پس تو دو بار تجربه مشابه داشتی با احساسات مشابه؟

انتشارت سایه سخن

مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی صبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


CAPTCHA Image
Reload Image