از عشق چه می دانید ؟……

                 عشق را چگونه تفسیر می کنید ؟ ……

                             دید انسانها به عشق چگونه است ؟ ….

دوست داشتن برتر از عشق است …………                  دكتر شريعتي

 

از بين همه عشقها هر چه گشتم آنچه را كه دل من سالهاست با آن آشناست نيافتم و آن تنها عشقي است كه « زاده انسان » است ، كه ديگر عشقها همه تحميلي طبيعت است و مقتضاي خلقت، چه اين معشوق ها را همه طبيعت براي ما تعيين مي كند و غريزه ـــ كه مامور وي است ـــ ما را ، بي خويشتن وامي دارد كه عشق بورزيم و تنها يك عشق است كه آن ” من ناب و آزاد و صميمي “ انساني ، آن خود خود ما، بي تحميل طبيعت و بي اقتضاي مزاج و مصلحت و منفعت ، ” انتخاب “ مي كند و آن كشش اسرار آميز دو روحي است كه طعم مرموز خويشاوندي شگفتي را ـــ كه ريشه در جهاني ديگر دارد ـــ از يكديگر مي چشند و در نخستين ديدار يكديگر را ”  باز مي شناسند “ و هر لحظه ، خطوط آشنايي و خويشاوندي عميق و روشني ــ‌ كه كتمان ناپذير است ــ در هم مي خوانند كه اين عشق انسان به انسان ، عشق يك روح به يك روح است .

دريغم آمد كه آن را نيز” عشق “ بنامم كه شاعران آلوده اش كرده اند ، خواستم ” ارادت “ بخوانم ملا ها به حماقتش كشانده اند . گفتم بهترين كلمه در اينجا «خويشاوندي » است ، خويشاوندي دو روح ، دو بيگانه : با لطافت زيبايي كه در ساختمان اين كلمه است:«خويش »

و « وند » ترسيدم  كه نفهمند . به هر حال مي گويم :

« دوست داشتن » . ومقصودم عشق و ارادت و ايمان دو روح آشناي خويشاوند است . « دو انساني » كه جز آن خميره صميمي و ناب و منزهي كه « من انساني خالص » هر كسي را مي سازد ، هيچ مصلحتي و ضرورتي آنان را به يكديگر پيوند نمي دهد ، پيوندي كه نه طبيعت، نه خلقت، بلكه تنهايي ميان دو تنهاي خويشاوند بسته است ونمي دانم چه بگويم؟

او (ماسينيون ) بود كه به من آموخت كه :

 دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد .

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي پذيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد مي توان گفت كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست ………

عشق ، در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار ، رابطه دارد چنانكه شوپنهاور مي گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ، انگاه تاثير مستقيم آنرا بر احساستان مطالعه كنيد !

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي ها ي

محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقارو سر شار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود و اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . وتنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز، زنده و نيرومند مي ماند .

اما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك خود جوشي ذاتي است و ازاين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق ومعشوق در چهره يكديگر مي نگرند احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق ـــ كه درد كوچكي نيست ـــ‌ فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد و در حقيقت در آغاز ، دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند و پس از آشنا شدن است كه « خودماني » مي شوند .

عشق  در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن ، عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سرا پا يقين است ، شك ناپذير . از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر مي نوشيم ، تشنه تر . عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر .

عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر و مزاج . عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در « دوست»  مي بيند و مي يابد .

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد ……………

خدايا :

به هر كه دوست مي داري بياموز كه، عشق از زندگي كردن بهتر ،

و به هر كه دوست تر مي داري ، بچشان كه :

                                                                          دوست داشتن از عشق برتر !

نزديک به هشت قرن است که نواي ني عشق مولوي (مرگ ۶۷۲ هـ. ق) در گوش ما طنين مي‌اندازد. در گذشته اختلاف نظر بر سر مفهوم اين عشق چندان زياد نبود. خواص از آن به عشق عرفاني تعبير مي کردند و عوام از شکوه ي جدايي آن اندوهگين مي شدند. ولي امروزه دمدمه ي اين ني پژواکهاي نويني يافته است. گروهي آن را نواي وحدت اجزاء مادي جهان مي دانند و با اعطاي لقب ديالکتيسين و پانته يست به مولوي خيال خود و خواننده را براي هميشه راحت ميکنند. گروهي ديگر برعکس عشق مولوي را نداي انسان دردمند و سرگشته ميخوانند که در طلب محبت انسانهاي ديگر بي تابي ميکند. بدين گونه مولوي اومانيستي قلمداد ميگردد که حرارت عشق او ميتواند سردي و سختي عصر ماشين و از خود بيگانگي آن را در خود ذوب نمايد. من اگر چه چون ديگران از شکوه و شکايت ني مثنوي غمگين ميشوم و از زيبايي کلام و تعابير آن لذت ميبرم با اين وجود تصور ميکنم که عشق مولوي مفهومي صوفيانه و خرافي دارد و بين آن با برداشت امروزي از عشق جنسي فاصله از زمين تا آسمان است. در قاموس مولوي عشق يعني: اطاعت بنده وار از مرشد در خانقاه، نفرت ديوانه وار از زن در خانه و در بهترين حالت از خود بيخود شدن در رقص سماع.
ني مثنوي از اينکه از نيستان اصل خويش بريده شده شکايت دارد، در اين راه با جمعيتي همراه شده، ولي هيچکس به خواست او پي نبرده است. اگر به رابطه بين چوب مجوف و نواي موسيقي ني توجه شود درک راز او مشکل نيست. نواي ني، نفخه روحاني عشق است که از مخزني خدايي دميده ميشود. هر انساني براي خود ني زني است. ني زن اگر بخواهد که نفخه روحاني عشق از ني شنيده شود بايد هم حرص دنيا را در خود بکشد و هم با لب دمساز يک مرشد جفت شود. فقط در اين حالت عاشق به صورت جزيي از معشوق درميآيد. نواي ني زن تکنواز در همنوايي عمومي هستي گم ميشود و ني شکوه گر به نيستان اصل خويش بازميگردد.
مولوي براي توضيح بيشتر مفهوم تمثيل ني به حکايت نويسي و فن نقالي روي ميآورد. به قول خودش:
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
بدين گونه هر شش دفتر مثنوي با حکاياتي منظوم پر ميشوند. گاهي حکايتي به حکايت ديگر وصل شده و گاهي دو ميان با يک يا چند قصه کوتاه قطع ميشوند. حکايات مثنوي با اندرزهاي اخلاقي، مباحث فلسفي، مفاهيم عرفاني، اشارات مذهبي و تاريخي و بالاخره ضرب المثل ها و بذله گويي ها زينت مييابند. شيوه حکايت نويسي منظوم به مولوي اجازه ميدهد که نه تنها مفاهيم عرفاني را عامه پسند نمايد بلکه خود را از گزند فتنه جويان و تکفير مفتيان در امان نگاه دارد. براي تأمل در مفهوم عشق مولوي دو حکايت از مثنوي او را انتخاب کرده ام: يکي حکايت “پادشاه و کنيزک” که سرآغاز همه ي حکايات است و ديگري حکايت “کنيزک و خر خاتون” از دفتر پنجم. اولي بيشتر جنبه الهي دارد يعني ضرورت اطاعت از مرشد را نشان ميدهد و دومي بيشتر جنبه زميني يعني ضد زن آن را.
در حکايت اول، پادشاهي در حين شکار، خود شکار ميشود اما نه توسط جانوري که به دست کنيزي در شاهراه. عشق موجب ميشود که جايگاه شاه و کنيز دگرگون شود. به قول شاعر:
شد غلام آن کنيزک جان شاه
پس در آغاز داستان با دو تمثيل از عشق روبرو هستيم: از يک طرف عشق به رابطه بين شکارچي با شکار مانند ميگردد که در آن شکارچي به دام افتاده است و از سوي ديگر به رابطه بين شاه با کنيز که در آن پادشاه به صورت غلام کنيز درآمده است. در اولي کشتن و در دومي بنده کردن و در هر دو عاشق بازنده است. پس از مدتي کوتاه کنيز رنجور ميشود. هر دوايي که طبيبان به کار ميبرند تاثير معکوس ميگذارد. طبيبان بي آبرو ميشوند و پادشاه مأيوس پابرهنه به مسجد ميگريزد و در حال گريه به خواب ميرود. پيري در خواب به او بشارت ميدهد که فردا با طبيبي الهي روبرو خواهد شد. شاه شادمان از خواب مي جهد. او ديگر انسان قبلي نيست به قول شاعر: “بود مملوک کنيزک شاه شد”
شاه در اثر اين تحول روحي يکي از بندهايي را که در آغاز داستان بدان مبتلا شده ميگشايد و از يوغ بندگي رهايي مييابد. او پيروز ميشود زيرا از علم پزشکي نوميد ميگردد و به علم دين پناه ميآورد. از دنيا ميبرد و به خدا روي ميآورد. در اين راه راهنماي او طبيب الهي است. وصف طبيب الهي ما را متقاعد ميکند که با کسي اگر نه خود پيغمبر لااقل همپايه ي او روبرو هستيم. او چون محمد که بنابر روايت هميشه ابري به بالاي سر داشته به “آفتابي در ميان سايه” همانند ميشود. شاه خطاب به طبيب ميگويد:
اي مرا تو مصطفي من چون عمر
از براي خدمتت بندم کمر
آنگاه جاي کنيز را طبيب مرشد ميگيرد:
گفت معشوقم تو بودستي نه آن
در اين جا مولوي حکايت خود را قطع مي کند و تحت عنوان مقوله ي ادب به توضيح رابطه مريد با مرشد و خدا ميپردازد، ادب يعني: گستاخي نکردن در مقابل خدا و حيا داشتن از مرشد طريقت. سزاي بي ادبي، مکافات الهي است.
بني اسرائيل ناشکري کردند و گرفتار مصيبت گشتند. به قول شاعر:
بي ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
نظريه ي ادب مولوي در واقع همان خرافه ي قديمي مکافات است:
ابر برنايد پي منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم
زان ز بي باکي و گستاخي است هم
بنابر اين عشق به مرشد مستلزم اطاعت بي چون و چرا از اوست.
حال مقدمات گسستن بند دوم فراهم ميشود. شاه بايد خود را از دام کنيز شکارچي آزاد کند و اين کار فقط به کمک طبيب الهي ممکن است . او ديگر بنده ي کنيز نيست ولي هنوز کشته اوست. اما طبيب براي اينکه شاه را از اين بند رها سازد نخست بايد کنيز رنجور را شفا دهد. طبيبان زميني در اين کار موفق نشدند زيرا:
بي خبر بودند از حال درون
او علت رنجوري کنيز را درمييابد ولي به پادشاه نميگويد.
تن خوش است و او گرفتار دل است
گرفتاري دل همان عشق است و مولوي آن را چنين توصيف ميکند:
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
***

سالها بود که از ترجمه انگليسي “مثنوي” و برخي از “غزليات شمس” توسط آربري و نيکلسون مي گذشت بي آنکه دامنه ي شناخت از آن از محدوده ي مجامع دانشگاهي فراتر رود. اما اخيرا روايت کلمن بارکز از مولوي به زبان انگليسي شهرت يافته و در صدر پرفروش ترين کتابهاي شعر قرار گرفته است. بارکز در توضيح شأن نزول آثار خود در موخره ي کتاب “گلچين مولانا” ميگويد که در سال ۱۹۷۶ رابرت بلاي شاعر سرشناس آمريکايي کتابي از مولوي را که توسط آربري به انگليسي ترجمه شده به دستش داده و گفته که “بايد اين اشعار را از قفس رها کرد”. بارکز که فارسي نميداند نخست به بازنگاري برخي از اين آثار ترجمه شده مي پردازد و سپس با استفاده از ترجمه ي چاپ نشده ي دوستش جان موين از مولوي از يک سو و به تشويق يک پير صوفي سري لانکايي مقيم آمريکا به نام بابا محي الدين به روايت تازه اي از اين اشعار در قالب شعر آزاد دست مي زند. شک نيست که کوشش کلمن بارکز نام مولوي را از محدوده ي تنگ دانشگاههاي آمريکا رهانيده است ولي همچنان که خواهيم ديد بدبختانه شعر او را در قفس برداشتهاي شخص خود مترجم گرفتار کرده است.
اشکال عمده ي کار کلمن بارکز از اينجا برميخيزد که به اشعار مولوي چون متوني مقدس مينگرد که اکنون بايد به دست يک مريد خواب نما شده ي او از گرد ساليان پاک شود و براي مصرف بازار غرب که دو دهه ي اخير مبتلا به پسانوگرايي و تب “عصر نو” شده آماده گردد. پيروان “عصر نو” رهايي از خود بيگانگي در جامعه ي صنعتي را در پناه بردن به خرافه هاي عهد بوقي نظير فالگيري، خواب نما شدن و امداد غيبي ميبينند. کلمن بارکز در موخره ي کتاب به دو طريق زمينه ي چنين توهماتي را فراهم ميکند: يکي اين که در کودکي به طريقي معجزه آسا با نام شهر قونيه اقامتگاه مولوي آشنا شده و دوم اين که پس از ديدار با بابا محي الدين درمييابد که سابقا او را در خواب ديده است!
به کتابهاي مقدس دو گونه ميتوان برخورد کرد: يکي از زاويه ي ايماني و ديگري از ديدگاه ادبي. خواننده اي که به خدا باور ندارد ميتواند از خواندن کتابهاي آسماني چون تورات، انجيل، قرآن، اوستا و سوترا يا متون عرفاني نظير مثنوي و منطق الطير لذت ببرد و “سفر پيدايش”، “کتاب ايوب”، “غزلهاي سليمان”، “انجيل يوحنا”، “سوره هاي مکي” قرآن و “يشت آناهيتا” در اوستا را هم سرگرم کننده و هم آموزش بخش بيابد. کسي که به کتب مذهبي و عرفاني فقط از زاويه ي ادبي نگاه ميکند در عين حال بايد اين حق را براي مومنان قائل باشد که بدين کتب چون سخنان خدا بنگرند و در آنها حقايق جاوداني را جستجو کنند. به همين سياق، خواننده اي که به متون مقدس از زوايه ايماني نزديک ميشود بايد بتواند نسبت به ديگر برداشتهاي ايماني يا ادبي از اين کتب با نظر تسامح بنگرد وگرنه به بنيادگرايي و نرمش ناپذيري ديني دچار خواهد شد.
ويراستاري که ميخواهد يک متن کهن ديني را براي چاپ آماده کند يا مترجمي که درصدد برگرداندن يک متن عرفاني از زباني به زبان ديگر است موظف ميباشد که در اين کار نه از زاويه ي ايماني بلکه با در نظر گرفتن روش علمي و عيني ويرايش متون کهن و رعايت امانت در انتقال مفهوم از زباني به زبان ديگر پيروي کند وگرنه کارش يک جانبه و مغرضانه خواهد شد. البته اين موضوع درباره ي همه ي متون صدق ميکند ولي بويژه وقتي که پاي ايمان ـ يعني آنچه که ماوراي عقل قرار دارد ـ به ميان ميآيد، اهميت آن بيشتر آشکار ميگردد.
کلمن بارکز براي اين که مولوي را مناسب بازار روز گرداند از زاويه ي يک مرد شيفته حرکت ميکند و در اين راستا ميکوشد تا مضامين عرفاني مولوي را از خاستگاه تاريخي و اجتماعي آن جدا کند و آن را با فرهنگ دنياي معاصر تطبيق دهد. براي نمونه مفهوم کليدي “عشق” را در نظر بگيريم. همانطور که نزديک به پانزده سال پيش در مقاله ي “مولوي: عشق حق يا عشق خر” گفته ام عشق براي مولوي دو پاره ي مانعة الجمع روحاني و جسماني دارد. مرد عارف فقط با پرهيز از عشق جسماني ميتواند به عشق روحاني که همان شيفتگي به خدا، پيغمبران و اوليا الله است دست يابد. زن را در حلقه ي عرفان راهي نيست زيرا که او نمادي از شهوت و نفس حيواني ست و مرد عارف تنها ميتواند با پرهيز از جنس زن در راه عشق قدم بردارد. “مثنوي” محصول يک جامعه ي پدرسالار است و در آن تمام تعصبات زن ستيزانه بازتاب يافته است. اين گونه بدآموزي ها البته از اهميت اين کتاب به عنوان يک اثر فرهنگ ساز در جامعه ي فارسي زبان نميکاهد و خواننده ي امروز آنها را به حساب محدوديتهاي تاريخي عصر مولوي ميگذارد. اين امر در مورد شاهکارهاي ادبي ملل ديگر نيز صادق است، چنانکه انتقاد از اشارات يهودي ستيزانه در آثار ويليام شکسپير باعث ناديده گرفتن نقش تاريخ ساز اين نمايشنامه ها در ادبيات انگليسي نميشود.
مترجم به جاي اين که مفهوم زن ستيزانه و غيرجنسي “عشق” در “مثنوي” را همانطور که هست باز نمايد دست به تحريف و وارونه کردن مواضع شاعر ميزند. براي نمونه در سرآغاز فصل هشتم تحت عنوان “عاشق بودن” ، عشق عرفاني شاعر را دربرگيرنده عشق ميان زن و مرد ميپندارد. در سرآغاز فصل ششم زيرعنوان “درباب خواهش تن” چنين وانمود ميکند که در تصوف برآوردن اميال نفساني بويژه کاميابي جنسي جزيي از روند رسيدن به عشق خدايي ست. در فصل يازدهم تحت نام “در باب وصلت” مينويسد که اشعار مولوي مشحون از “خرد زنانه” است. در فصل شانزدهم زير عنوان “تشبيهات خشن” ميکوشد تا مواضع آشکارا ضد زن در داستان “خر و خاتون ” را ماستمالي کند و خشن بودن برخورد نسبت به زنان را در آن به حساب جامعه و نه شاعر بگذارد. در فصل هفدهم با وجود اين که به درستي سليمان را نشانه ي “خرد” و سبا را نمادي از “تن” ميشمارد ولي قادر نيست که از اين داستان تحقير زن و تن را دريابد. بارکز در ترجمه خود غالبا هر جا که ضمير سوم شخص مفرد “او” آمده معادل آن در انگليسي را به صورت He or She نوشته تو گويي که شاعر در اصل تفاوتي ميان زن و مرد نميديده است و هر دو را سالک راه حقيقت ميدانسته است. البته ضمائر در فارسي برخلاف انگليسي جنيست ندارند و تنها در زمينه و متن است که ميتوان به جنسيت آن پي برد. در جامعه ي پدرسالاري که مولوي در آن ميزيسته ضمير “او” که جانشين اسمايي چون سالک يا صوفي ميشده هميشه مفهومي مذکر داشته مگر آن که خلاف آن قيد شود، و در نتيجه ترجمه آن به صورت He or She تحريفي بزرگ است.
تحريف و قلب مفاهيم کليدي محدود به عشق نميشود و مضامين ديگر چون مي، مرشد و مسيح را نيز در بر ميگيرد. همچنان که در کتاب “در جستجوي شادي: در نقد فرهنگ مرگ پرستي و مرگ سالاري در ايران” نشان داده ام، “شراب الستي” مولوي کاملا مضموني عرفاني دارد و يکسره با “مي تلخ” خيام تفاوت ميکند. حال اينکه برعکس در فصل اول “در ميخانه” جابه جا اين تفاوت کمرنگ ميشود پياله ي “وحدت” مولانا با شراب سرخ کابرنه پر ميشود. اطاعت بنده وار از مرشد يک مفهوم بنيادي در عرفان مولويست ولي اين رابطه ي يک جانبه و سلطه گرانه در دست بارکز تبديل به يک رابطه ي متقابل و مطلوب ميگردد.
ـ (سرآغاز فصل دوازدهم زير عنوان “شيخ”) مترجم همچنين براي اين که مولوي را براي بازار غرب پسنديده تر جلوه دهد به برجسته کردن اشارات او نسبت به مسيح دست ميزند و در فصل نوزدهم که به داستانهاي عيسي اختصاص دارد از وجود “ارتباطي محکم” بين اين دو تن دم ميزند، حال اينکه اشاره به پيامبران يهودي چون موسي، سليمان و بخصوص يوسف در مثنوي بسي بيشتر از حکايات مربوط به مسيح ميباشد ولي اين اشارات به هيچ وجه نميتواند نشانه ي علاقه ي شاعر به يهوديت باشد بلکه اين داستانها براساس روايات اسلامي نوشته شده و در مقام مقايسه با نقل آيات قرآني و احاديث نبوي بسي محدودتر است.
کلمن بارکز تنها مولوي را از محدوديتهاي تاريخي جامعه اش جدا نميکند بلکه همچنين ميکوشد که پيوند او را با جامعه ي اسلامي که در آن ميزيسته و زبان فارسي که با آن شعرهاي خود را سروده است کمرنگ سازد. در مصاحبه هاي راديويي و تلويزيوني که از او شنيده و ديده ام هيچگاه صحبتي از خاستگاه فرهنگي مولوي نميشود تو گويي اين شخص از آسمان نازل شده و به هيچ سرزمين و فرهنگي تعلق ندارد. مردم انگليس ويليام شکسپير را يکي از افتخارات ملي خود ميدانند و فرهنگ و ادبيات انگليس به دليل وجود آثار اين مرد اعتباري جهاني يافته است، ولي بدبختانه به دليل مقاصد غيرادبي کلمن بارکز شهرتي که روايت او از مولوي در جامعه ي آمريکا يافته براي سرزميني که او در آن پرورش يافته، فرهنگي که در آن نفس کشيده و زباني که بدان اشعار خود را سروده است به هيچ عنوان اعتباري به وجود نياورده است.
با وجود همه ي محدوديتها و تحريف ها من برخي از قطعاتي را که بارکز در قالب شعر آزاد از مولوي به انگليسي برگردانده ميپسندم و از زيبايي و سادگي آن لذت ميبرم. اي کاش رابرت بلاي ديگري پيدا ميشد و از بارکز ميخواست که اين بار شعرهاي مولوي را از قفس تنگ روايت بارکز رها سازد و بگذارد تا خواننده ي آمريکايي خود به مولوي نزديک شود و شعرهاي او را همانطور که ميپسندد تفسير نمايد.
۲۲ جون ۲۰۰۲

Coleman Barks, The Essential Rumi Haraper San Francisco, 1996

 

 

 

 

 

 

    دگر بار سراغ ديوان لسان الغيب ميرويم ودر دريای بيکران عشق وعرفانش غرق می شويم !

    پيام حافظ در عشقهای افلاکيش اينست که :عشق بهترين وتنها نجات دهنده بشر است ! حتی عشقهای خاکی و مجازی ! ليکن خوشا بحال جانهائی که در مسير عشق ربانی گداخته شوند !يکی ديگر از ويژگيهای عرفانی اشعار وغزليات حافظ صاحب اختيار ومطلق بودن معشوق وقدرت الهی است :

            در پس آينه طوطی صفتم داشته اند                                        آنچه استاد ازل گفت بگو / ميگويم

حافظ بخوبی ميداند که يار نيازی به عشق ما ندارد ! و اين معشوق عرفانی از عشق ما مستغنی است ! اما بسيار مشفق ومهربان است ! رئوف است ! با آنکه بی نياز است اعلام نياز ميکند ! ميگويد شما يکقدم  بسوی من بيائيد من ده قدم بطرف شما خواهم آمد !

            زعشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است                             به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زيبا را

    در جائی ديگر ميفرمايد :

             گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است                                        فکر مشاطه چه با حسن خدا داد کند

در عشق عرفانی حافظ کمال مطلق عشق است  ! زيرا در عشق عرفانی نقص نيست ! همه چيز از نهايت کمال سر چشمه می گيرد  !اما در عشق خاکی وظاهری زوال است ! سستی وکاستی است !

              هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست                                   ورنه تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست

  يا در جائی ديگر :

               اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد                                               گناه بخت پريشان ودست کوته ماست

برای رسيدن به عشق عرفانی بايد به کمال رسيد ! بايد صاحب ارده قوی بود ! ذهن فعال وپوياست . بايد برای رسيدن بمقصود از ذهن فعال کمک گرفت وحافظ چنين کرد ! او ميداند که عشق با عافيت يکجاجمع نمي شود. درک دين وعرفان با زحمت وتلاش بدست ميايد !

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك                                                            چو درد در تو نبيند چه را دوا بكند     

   

    با ياری يگانه مهربان در فرصتی ديگر ديوان خواجه شيراز را دگر بار با  هم ورق خواهيم زد .

«آغاز آدميزادي»

گفتاري پيرامون اكسير و كيمياي عشق

و

عشق در غزليات حافظ

سخن گفتن از عشق هم دل انگيز است هم دشوار. دل انگيز از آن رو كه حديثش زخمه بر تار دل مي زند و نغمه ي بي قرار جان را به پرواز در مي آورد و دشوار از آن رو كه عشق پديده اي نفساني و به عبارتي ديگر حالتي روحي است كه تجربه اي شخصي محسوب مي شود . ظاهرا” كلمه ي عشق در ادب فارسي نخستين بار در شعر شهيد بلخي به كار رفته است                   

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك                                                            چو درد در تو نبيند چه را دوا بكند     

اگرچه به نظر ميرسد كه اين كلمه در ادب عربي پيش از اسلام نيز به كار نرفته است اما پيش از آنكه به ادب موجود فارسي راه يابد در ادب عربي وجود داشته است با وجود اين ، كوششي هم در راه يافتن ريشه ي کلمه عشق در زبان هاي باستاني ايران صورت گرفته است ، كه به سبب دردست نبودن مدارك كافي اين كوشش قانع كننده نيست و ريشه ي اين كلمه همچنان ناشناخته مانده است هرچند بعضي از فرهنگ نويسان درباره ي وجه تسميه ي عشق سخنهايي ايراد نموده اند كه همگي حاکی از ریشه ی عربی داشتن این کلمه است اما به جای سخنان آنان کلام پرشور شیخ  اشراق را درباره ي وجه تسميه ي عشق نقل نموده تا حرف و حديث عشق را هم حسن مطلعي باشد : « عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهي است كه در باغ پديد آيد و در بن درخت ،‌اول بيخ در زمين سخت كند . سپس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان ميرود تا جمله ي درخت را فراگيرد ، ‌چنانش در شكنجه كشد كه نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا كه به واسطه ي آب و هوا به درخت ميرسد به تاراج مي برد ، تا آنگاه كه درخت خشک شود.                                                                                   

منشاء عشق :

بررسي منشاء عشق در حقيقت ، بررسي كيفيت جنبه ي ادراكي عشق است در اين بخش درمورد چگونگي پديد آمدن عشق از سه منشاء حسي ، نجومي ،‌الهي و ماورايي صحبت خواهد شد                                

الف) منشاء حسي                                                                                                             

اعتقاد بر اين است كه عشق از سماع و نظر پديد مي آيد يعني از نگريستن به چهره ي زيبا يا شنيدن وصف زيبايي آن. در واقع نخست چشم بيند، آنگه دل پسندد، چون دل را پسند افتاد،‌ طبع بدو مايل شود،‌ چون  طبع مايل گشت، آنگاه دل متقاضي ديدار او باشد . اين عشق صرفا” عشقي جسماني است مانند:            

منظومه ي ويس و رامين و يا زال و رودابه                                                                              

ب) منشاء نجومی                                                                                                                   

نظريه ي منشاء نجومي عشق مبتني بر تأثير ستارگان در پديد آمدن عشق است كه امروزه اين نظريه مورد تأييد نمي باشد.                                                                                                               

  ج) منشاء الهی و ماورایی                                                                                                  

بحث در اين مقوله مسأله جبري يا اختياري بودن عشق را ايجاب مي کند يعني اگر عشق اختياري باشد    نمي تواند موهبت باشد و بعكس اگر جبري باشد و موهبت باشد اختياري نيست . ( در اين باره عرفا عشق را قضاي الهي مي دانند به اين طريق كه خداوند بندگان مستعد اما ناتوان از تحمل عشق خويش را بدان گرفتار مي كند تا قابليت پذيرفتن عشق او را كسب كنند)                                                                                                                                        رابطه ی عشق با روح:                                                                                                       

روح ما در عشق است و عشق، نيروي فعاليت روح است در جستجوي نيكي وچون روح در طلب چيزي برتر يعني نيكي برآ مده است عشق پديدار گرديده و هنگاميكه روح هست عشق نيز هست وروح چون غير از خداست ولي از خدا برآمده دايم در اشتياق رسيدن به اوست .

نشانه هاي عشق انسان به خدا ؛ نخستين نشانه محبت بنده به خدا آن است كه خدا را برهمه چيز خود ترجيح دهد دوم آ نكه در ظاهر وباطن مطيع خدا باشد ، سوم آنكه در همه امور خود موافق او باشد ؛ چهارم آنكه اولياءخدا را به خاطر او دوست بدارد ، پنجم آنكه لقاءخدا را به بقاء خود ترجيح دهد ؛ ششم آنكه هر چيز در جنب محبت خود حقير شمارد ؛ هفتم آنكه هنگام ذكر نعمتهاي خدا شادمان شود ؛ هشتم آنكه همه مخلوقات غرق ذكر خدا باشد ؛ نهم آنكه با شواهد وآثار او انس بگيرد ؛ دهم آنكه جزاز محبوب محفوظ نشود.               

نشانه های عشق انسان به خدا:                                                                                                 

نشانه هاي محبت خدا به بنده :                                                                                               

اولين نشانه آن است كه بنده خدا را دوست مي دارد همانگونه كه خداوند بنده را دوست دارد ، دوم آن است كه خدا بنده را محبوب دوستانش مي كند ؛ سوم آنكه بنده را در امور موفق مي گرداند ؛ چهارم آنكه سنگيني خدمت را از بنده بر ميدارد ؛ ‌پنجم آن است كه به قدر نياز بنده به او عطا مي كند ( چون بيش از حد مضر است ) ؛ ‌ششم آن كه بلاي بنده را زياد مي كند ( براي رسيدن بنده به كمال مطلوب ) ؛ هفتم آنكه بنده را مخفي مي كند ؛ هشتم آنكه بر بنده سخت مي گيرد ؛ ‌نهم آنكه اخلاق بنده را نيك مي گرداند ؛ دهم آنكه دنيا را مغبوض  بنده اش مي سازد .

عشق عرفاني :                                                                                                                  

عشق واقعي نزد عرفا ، عشق متقابل خداو بندگان به يكديگر است ، بعضي از عرفا عشق خدا به خلق را جلوه اي از عشق او با خويش مي دانند . عشق انسان به خدا نيز جلوه اي ديگر از همان عشق محسوب  مي شود ، يعني عشق انسان و خدا ، از نظر اينان ، در دايره اي جريان دارد كه يك سويش به خدا و سوي ديگرش به انسان مربوط است . به عبارت ديگر ،‌اين يك عشق است كه دو سوي دارد ، سوي الهي و سوي انساني، و چون در هر صورت غرض از آن معرفت خدا هم هست ما آن را عشق عرفاني مي ناميم . عشق انسان زائيده ي عشق خداست و سبب تفاوت درجه اش با عشق خدا ، كدورت جسم انسان است ، كه در صورت از ميان برخاستن اين كدورت كه لازمه اش فناء بنده به حق است . محبت نيز طهارت و صفاي  اصلي اش برمي گردد و اين همان عشقي است كه از خدا آغاز مي شود ،‌ به انسان ميرسد ، و او را به خدا ميرساند.                                                                                                                   

و البته آنچه پايان يافتني نيست همين قصه ي عشق حقيقي است ، زيرا اين عشق از روز الست آغاز شده است انگيزه ي پديد آمدن انسان و هستي است و هستي پايان ندارد ، پس عشق نيز همواره همراه هستي است و پايان نيافتني . در اين جهان همه چيز بر محور عشق مي چرخد ، عشق است كه در تمام تاروپود هستي ساري و جاريست و يادگار ازلي مي باشد و در تمام اين گنبد دوّار هيچ سخن و حديثي از سخن عشق خوشتر نيست . و همين عشق است كه بزرگاني چون حلاج را بر سردار مي فرستد ،‌ عارفي چون مولانا را شيفته و بي قرار مي سازد و شاعري چون حافظ را روانه ي ميخانه مي سازد و ………..

حال پس از بيان مقدماتي از عشق به تعريفي كلي و جامع از عشق مي عشق ، بُراق سالكان است و مركب پردازيم.روندگان  ، هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد عشق يك دم آن را بسوزد و عاشق را پاك و صاف ميگرداند . عاقل به صد حيلت آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق به طرفة  العين ،‌عاقل در دنيا است  و عاشق در آخرت ، عشق درد نيست ولي به درد آرد – بلا نيست ولي بلا آرد .            

  با تحقيقي كه در ديوان حافظ به عمل آمده است اين امر به وضوح مشاهده مي شود كه ديوان حافظ ( عشقنامه ) است . در اين عشقنامه تنها وجود يأس انگيز و پر درد و بلاي عشق نيست كه به نظر  خواننده ميرسد بلكه در عين حال اين طبيب عشق داروي تمامي اين دردها را نيز تجويز نموده است

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك                                                            چو درد در تو نبيند چه را دوا بكند     

تفاوت عمده ي حافظ با ديگر شاعران اين است كه از آغاز صنم و صمد را با هم عشق ورزيده بود چهره- ي عاشق كامل در شعر حافظ ، آن پير سپيد موي عابد و زاهد كه يكسره زندگي را ترك گفته و به زاويه ي  وَرَع پناه برده نيست.

                                                                                                                                           

از نظر حافظ در مذهب عاشقان حافظي و دُردي كشي الزاما” مخالف با هم نيستند . اگر چه به هر صورت و در هر شرايطي با يكديگر قابل جمع نمي باشند . براي آدمي ، زيستن بدين گونه و در عين حال چنان به سلامت گذشتن كه نه مستوجب عقوبت شرع گردد و نه نامش در  زمره ي زاهدان ريائي ثبت گردد رندي و شوخي و شيرين بياني ست و اين هر دو در گرو عاشقي است . اما رسيدن به اين جايگاه كه همچون قاف بلند است و حتي سيمرغ بلند پروازي چون حافظ گاه فروتنانه اذعان ميدارد كه همت و قدرت پرواز به آن جايگاه را ندارد .

جناب عشق بلند است،‌ همتي حافظ كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند                                     

در نظر حافظ عشق در مرحله ي الهي هنگامي پايدار و تزلزل ناپذير خواهد بود كه عاشق سراب فريبنده و پر درد و رنج عشق مجازي را پشت سر گذاشته و پس از طي اين مرحله به چشمه ي گوارا ي عشق الهي رسيده و از آن سيراب گشته باشد .

بدون تجربه ي عشق مجازي اگر كسي در هر مقام و مرتبه از زهد و تقواي الهي دم زند بسيار احتمال دارد كه همچون شيخ صنعان به سرانجامي تلخ گرفتار آيد . پس عشق مجازي با همه ي مذموم بودن به هر حال مرحله اي ضروري از تكامل روح عاشق در مسير مختلف منزل عشق است .                               

 گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين  گفتا به كوي عشق هم اين وهم آن کند                                

 با توجه به مطالبي كه عنوان گريد به شخصه براي من ثابت گرديده كه تمامي ابيات و غزلهايي كه حافظ در آن از عشق و عاشقي سخن رانده است هدفش عشق الهي نبوده و همانطور كه گفته شد عشق مجازي  را مقدمه و حتي لازم براي عشق الهي ميداند و اينكه بسياري از صاحب نظران ادب پارسي از ابيات   عاشقانه ي ديوان او برداشت عرفاني نموده اند نظري صائب نبوده و اين مفهوم را در ذهن تداعي مي كند  كه به  قول خود

او هر كس حكايتي را به تصور چرا كند ؟                                                                                                            حافظ در راه سفر به كوي عشق عقل را سد راه خود مي بيند و از او بيزاري مي جويد و براي از سر راه برداشتن اين سد چاره اي نمي بيند جز آنكه  به مدد باده عقل را از خويش بي خويش كرده و آنگاه با فراغت دل ز شهر هستي روانه مي شود .                                                                                                                            

              اي كه دايم به خويش مغروري                                                            گر ترا عشق نيست معذوري                                                                                                                                 

 گِرد ديوانگان عشق مگرد                      كه به عقل عقيله مشهوري                                                                                                                                       

 پس معلوم مي شود از دفتر عقل نمي توان آيت عشق آموخت :

اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي ترسم اين نكته به تحقيق نداني  دانست

 و لاجرم عاقلان اگرچه نقطه ي پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند آري عقل را در گشايش مشكلات عشق تدبير و كياست چنداني نيست .

قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمی است که به بحر می کشید رقمی هشدار كه گر وسوسه ي عقل كني گوش آدم صفت از روضه رضوان بدر آيي پس مي توان نتيجه گرفت حال كه حافظ عقل را سد راه خود مي داند و راه زوال آن را درباره نوعي تعبير مي كند پس چگونه است كه عده اي از اهل قلم با صراحت تمام بيان مي كنند كه ابياتي كه در آن شراب مجازي مدنظر است در ديوان خواجه وجود ندارد و هرجا كه خواجه از شراب و مستي سخن رانده قصد او شراب قرب الهي است و نه شراب مجازي؟خواجه در جاي ديگر با طرح يك مسئله فلسفي بازهم از عشق لايزال الهي سخن رانده و مي گويد: انسان كه جزئي و عاشق است و معشوق خداست و كلي است. اگر در وحدت عشق انحلال يابند اول و آخر از ميان برخاسته و وحدت باقي مي ماند.

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست                                                            تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 بدينگونه عاشق در مقابل معشوق از خودي خويش برخاسته و در معشوق جاودانه ميگردد . حال به توضيح برخي مطالب از نظر حافظ ، پيرامون جنبه هايي از عشق كه سلامت رهروان وادي عشق در گرو توجه بدانهاست پرداخته می شود:

۱- عشق فطري است نه اكتسابي

مي ده كه عاشقي نه به كسب است و اختيار اين موهبت رسيده ز ميراث فطرتم

۲-       مناسب ترين مكان براي تجلي عشق ميخانه است

حديث عشق كه از حرف و صوت مستغني است به ناله ي دف و ني در خروش و ولوله بود

۳-    عشق با عقل منافات دارد 

عقل مي خواست كه از ان شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

۴-   لاجرم عاشق مجنون است

صلاح و توبه و تقوا ز ما مجو حافظ                                                                ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح

 ۵-  عاشق موجب غم و منافي خرمي و شادماني است .

حافظ آن روز طربنامه ي عشق تو نوشت             كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

۶-    عشق موجب بدنامي و رسوايي است .

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن                                    شيخ صنعان خرقه  رهن خانه ي خمار داشت

۷-   عشق ملازم بلاكشي ، خطر كردن و بي پروايي در استقبال از ناملايمات است :

ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست                                                                    عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد

۸-  عشق بيماري است .

اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند                                                       درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد .

۹-    لازمه ي عاشقي صبوري و تحمل است .

صبر كن حافظ به سختي روز و شب عاقبت روزي بيابي كام را

۱۰-  عشق ملازم اخلاص ، صداقت و وفاي به عهد است .

دلا در عاشقي ثابت قدم باش          كه در اين ره نباشد كار ، بي اجر

۱۱-  عشق عاقبت منجر به شهادت و مرگ مي شود .

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست                                                       آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

در حافظ عشقي است از سرچشمه ي لايزال الهي ، او در اين راه اهل حال است نه قال عشق او با مدارا و آرامش همراه است . وجود چنين عشقي مسئله ي مذهب را براستي براي حافظ گشوده است . او دريافت كه هرچه هست همان معشوق بي پيرايه ، بزرگ و بي مانند اوست و جنگ هفتاد و دو ملت نيز در اين ميان براي رسيدن به معشوق است .

عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده       بجز از عشق تو ، باقي همه فاني دانست      

با تحقيق در ديوان حافظ در مي يابيم كه ،‌ او جهان بيني هاي فلسفی خيام ، و روح عاشق مولانا و شادي  و نشاط انگيزي سعدي را در بيان عشق خود بكار برده است .

سعدي در عشق صريح و شتابزده و اميدوار است ولي حافظ معشوق زميني را نيز با عشقي والاتر مي بيند و به همين دليل در زبان اوهيچگاه سخن شكوه و گلايه از معشوق تا مرزهاي بدخواهي و دشنام ادبي نيست . بي اعتنايي معشوق نيز بر گردن اوست . چرا كه معشوق در نظر او ارزنده و بي عيب است .

هر چه هست از قامت ناساز و بي اندام ماست                                                  ور نه تشريف تو بر بالاي كس ناساز نيست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد                                                              گناه بخت پريشان و دست كوته ماست

اين ايثار و تسليم و رفتار زاييده ي نگرش عرفاني حافظ به عشق و عاشقي است ، اين وجود متفكر و روحاني عاشق ، عشق است ؛ زيبايي در چشم او معيار ديگري دارد كه با معيارهاي زيبايي شناسي هيچ يك از شاعران همانند نيست . او به زيبايي ظاهري بسنده نمي كند بلكه حقيقت زيبايي در نظر او با معيارهاي مادي قابل ارزيابي نيست .عشق از هرگونه ي آن – زميني يا آسماني – براي حافظ موهبتي الهي است و در روح او جايي بلند و گسترده دارد . جهان هستي را طفيل آن ميداند و اميدوار است كه اين فن شريف چون هنرهاي دگر  موجب حرمان نشود . براي حافظ ( گِل آدم ) را با عشق سرشته اند و از اين رو فرشته با همه ي شأن خود ، به مرتبه ي او نمي رسد. زيرا فرشته نمي داند عشق چيست ؟ و با آنكه عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي در دايره ي عشق سرگردانند . زيرا محرك وجود و مصدرزيباييها عشق است حافظ شهره ي شهر است به عشق ورزيدن ولي در نظربازي او بي خبران حيرانند چراكه نمي توانند از ماوراء اين جثه ي نحيف و موجود آرام درياي متلاطم عشق را حدس بزنند . عشق كه آمد همه چيز هست .

عشق در انديشه ي حافظ ارجمند و پناهگاه بشر از شر و بدي است . تمام جهان بيني حافظ بر عشق مبتني است . همين قوت و وسعت تجربه ي غنايي شاعر بود كه بعدها ما در اروپاي رمانتيك از يك سو ( گوته ) شاعر آلماني را واداشت در وجود وي به يك حافظ مقدس سلام دهد و پيروي از شيوه ي او را آرزوكند. بدون ترديد عشق بارزترين جنبه ي تفكر حافظ بشمار مي رود .

حافظ مي كوشد تا مخاطب خود را مطمئن كند كه عشق انساني مثل عشق الهي است آنچه در خرابات رندان هست با آنچه در خانقاه صوفي است تفاوت ندارد.

چنانچه مسجد و كُنشت هر دو جلوه گاه يك معشوق است و در تمام احوال و عوالم هرجا كه هست پرتو روي حبيب است . حافظ در آنچه راجع به عشق انسان مي گفت راجع به مسائل امانت الهي سخن مي راند راجع به قرعه ي فالي كه به نام انسان درآمد و انسان چون ظلوم جَهول بود و فقط به اهميت خويش مي نگريست آن را پذيرفت و بعدها در دنياي واقعيت به دشواري آن پي مي برد

اينكه حافظ مثل حلاج عشق را امري مربوط به عهد ازل مي داند نشان ميدهد كه اين امانت در نزد وي جز امري كه نوعي همانندي بين انسان و خدا را به وجود مي آورد نيست و سر دعوي حلاج  كه اسرار هويدا مي كرد از همين جاست .

  عشقي چنين بلند پرواز ، آسماني و تصعيد يافته كه جز در تعدادي معدود از غزلهاي عرفاني حافظ رنگ نگذاشته است . معرف لحظه هاي عادي زندگي شاعر نيست و رسوبي است از لحظه هاي درخشان اما ديرياب تجربه هاي بيخودي كه اگر در بين تمام سالهای فعاليتهاي او پخش شود شايد به زحمت فرصت يافته باشد كه در هر سال بيش از يك يا دو غزل از اين دست سروده باشد حافظ تقریبا” تمام راز عشق خود را كه عبارت از عشق مجذوبان ، عشق بيدلان و كساني است كه جاذبه ي عهدالست آنها را به سوي حق مي كشيد در اولين اولين غزل ديوان خود بيان ميكند و اين يك غزل به تنهايي در بيان تعليم عشق حافظ ميتواند حكم ابيات ( ني نامه ) آغاز مثنوي را داشته باشد در بيان تعليم عرفان مولوي .

 با ذكر تمامي مطالبي كه گفته شد و تحقيق جامع بزرگان ادب پارسي درباره ي شعر حافظ و كلام شور آفرين عشق و با اين كه ديوان حافظ سراسر سرود عشق و مستي است . باز اين رند جهان سوز حقيقت حال خود را چنان از هر كس پنهان ميدارد كه از سخن او به درستي نميتوان دانست كه آيا مقصود او از اين عشق در واقع عشق مجازي است يا عشقي است كه صوفيان از آن سخن مي گويند و شايد هر دو باشد اما كيست كه يقين داشته باشد كه در هرجا مقصود چيست ؟

آيا حافظ جز عشق به زن و فرزند عشق ديگري نيز داشته است ؟آيا در شيراز كه معدن لب لعل است . كان حُسن كسي توانسته دل او را تسخير كند ؟هيچكس نميداند شايد داستان دلداده ي او به نام شاخ نبات كه از غيب در خلوت يك رؤيا شاعر جوان نااميد را به دولت وصلش نويد داده بودند هم افسانه اي بيش نباشد . در هر حال سخن از حافظ در شعر او پايان ناپذير است و هركس كه در اين راه گام برميدارد دريچه هاي روشن و تازه اي به روي او باز ميشود و شايد هم روزي فرا رسد كه تمامي اين ابهام ها و پوشيدگي هاي شعري او كه حقيقتا” زيبايي شعرش هم با آنهاست آشكار گردد

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


CAPTCHA Image
Reload Image