مشاوره قبل از ازدواج از کتاب لطفا عاشق شوید

کتاب لطفاً عاشق بمانید منیره کردلو

(جلسه دوم) مشاوره دکتر زاهدی با حسام در شرایطی آغاز شد که آنان باید پیرامون مشاوره قبل از ازدواج گفتگو می کردند. حسام گفت: دیروز پدر و مادرم از من پرسیدند آیا تو درباره میزان همسانی خودت و الناز فکر کرده بودی یا نه؟ این سؤال مرا به فکر فرو برد. دوست دارم در این جلسه پیرامون این موضوع به بحث بپردازیم. دکتر از او پرسید تو و خانواده ات چه همسری را مد نظر داشتید؟ حسام گفت: ما دنبال خانواده ای مثل خودمان هستیم. خانواده ای که بی سر و صدا باشد، دردسر ساز نباشد، چون خانواده ما واقعاً آدم های آرامی هستند. من به دنبال آرامش هستم جایی که بتوانم در آنجا به علم و تحصیل بپردازم. نه تنها ما بلکه خانواده ها با یکدیگر همسانی داشته باشیم، حرف یکدیگر را بفهمیم، خانواده کم جمعیت باشد، از نظر فرهنگی و سطح اقتصادی در یک سطح باشیم. از نظر مذهبی و اعتقادی در یک سطح باشیم. فرد مقابل صادق و راستگو باشد. از اول همه چیز با صلح و دوستی باشد، بین خانواده ها اختلاف نظر کمتر باشد.تقریباً اینها مهم ترین خواسته های من است.

دکتر از حسام پرسید در طی مدت آشنایی که با الناز داشتی چقدر این رابطه تو را به خواسته هایت نزدیک می کند؟ این سؤال گویا دریچه ای از معرفت و شناخت را برای او گشود. از این که دکتر این قدر هوشمندانه می پرسید بسیار خوشش آمد و گفت انصافاً سؤال شما گرچه بسیار ساده است، اما آدمی را به تفکر وا می دارد. من اینجا معنای این کلام را فهمیدم که سؤال دروازه اندیشه است. سپس ادامه داد اگر قرار باشد صادقانه جواب دهم تا اینجای کار؛ این رابطه نه تنها مرا به خواسته هایم نزدیک نکرده، بلکه کاملاً مخالف خواسته های من و خانواده ام است. من مثل جوان هایی نیستم که بگویم خانواده مهم نیست مهم ما دو نفر هستیم! من معتقد هستم اگر دو خانواده برای ازدواج رضایت نداشته باشند عمری بیچارگی برای آنان به بار خواهد آورد و دو خانواده به منزله سوهان روح دیگری خواهند بود. این را به کرات در اقوام و دوستانم دیده ام که دو جوان علی رغم میل خانواده و با فشار آوردن به آنها ازدواج کرده اند و بعد حمایت های روحی و روانی و نیز عاطفی از آنان برداشته شده است. من برای خانواده و نظرات آنها احترام قایل هستم.

دکتر گفت: اجازه بده قدری دقیق تر به بررسی بپردازیم. بعد روی تخته خواسته های حسام را نوشت و گفت تو می خواستی با خانواده ای وصلت کنی که دردسر ساز نباشد آیا این ازدواج تو را به این خواسته ات می رساند؟ حسام جواب داد نه همین الآن خانواده الناز می خواهند خون مرا بریزند و دوست ندارند یک لحظه زنده باشم. برادر زاده و خواهر زاده ها که کم هم نیستند، مرا به مثابه یک جانی می بینند. یکی از آنها در جریان دعوایی که داشتیم با وقاحت تمام گفت: اگر اجازه داشتم همین جا خونت را مباح می کردم. شنیدن این کلمات از جوانی که هم سن و سال خودم است و اهل هر غلط کاری است برایم سنگین بود. طبق گفته های الناز بیشتر برادرزاده های او درس و تحصیل را رها کرده اند بعضی از آنها در شرکت های هرمی مشغولند و گاهاً هم در کار قاچاق کالا هستند و برخی هم در کنار پدرانشان به کار تولید و کارخانه داری مشغولند که هیچ سنخیتی با روحیه من ندارد. همین الآن پدر الناز از من تعهد گرفته که دور خانواده او نگردم اما دلم برای الناز می سوزد. او مضحکه خاص و عام شده همه او را به عنوان دختر هوسباز نگاه می کنند. دیگر جایگاهی در خانواده (آن هم با گستردگی که خانواده آنها دارد) نخواهد داشت. به همین جهت به من زنگ می زند و با التماس می خواهد من در این شرایط به خواستگاری او بروم. دیروز تهدید کرد، اگر موضوع خواستگاری را با خانواده ام در میان نگذارم، خودکشی خواهد کرد. من از اینکه مبادا او چنین حماقتی را مرتکب شود می ترسم، چون دست به خودکش او خوب است؛ دو سال پیش هم به دلیل مخالفت پدرش برای رفتن به یک مسافرت خارج از کشور که قرار بود با جمع دوستان برود، خودکشی کرده بود.

وقتی الناز به من زنگ می زند کوهی از احساس گناه را بر روی شانه ام خالی می کند. او می گوید تو فرصت های ازدواج بعدی را از من گرفتی! او از تعارضاتش می گوید و اینکه اگر به خواستگارهایش ماجرای مرا را بگوید با توجه به فرهنگ شهرشان هیچ کدام پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. اگر ماجرا را نگوید عمری احساس گناه و خیانت را چه کند. واقعاً در یک کلاف گم گشته گیر کرده ام منطق به من می گوید ما زوج خوشبختی نخواهیم بود، اما احساس چیز دیگر می گوید.

دکتر گفت همان طور که می دانی احساس جدا از افکار نیست. تو در این مورد چه فکر می کنی؟ حسام گفت من فکر می کنم کسی که خطا کرد باید به اشد مجازات برسد و همیشه هم باورم این بوده فرضاً وقتی می شنیدم مجرمی به هر دلیل جرم کرده با خود می گفتم سزای عملش اشد مجازات است. دکتر گفت دو سؤال دارم اول این که آیا این تفکر تو منطقی است و دوم این که آن ازدواج تاوان این خطاست؟ حسام از این سؤال ها جا خورد و گفت: چرا این تفکر غیرمنطقی است؟ دکتر گفت چرا فکر می کنی منطقی است؟ آیا ممکن نیست فرد خطا بکند؟ حسام گفت همیشه این تفکر در خانواده ما بوده وقتی آدم ها می توانند درست عمل کنند جایی برای اشتباه کردن باقی نمی ماند. به همین جهت من در طی دوران زندگی ام سعی کرده ام جوری عمل کنم که کمتر به خطا بروم و اگر هم این اتفاق نمی افتاد خود سرزنش گری می کردم. دکتر گفت: پس تو این باور غیرمنطقی را از خانواده ات گرفته بودی؟ حسام گیج شده بود، چون به یکی از باورهای ریشه دارش حمله شده بود. گفت: من هنوز نفهمیدم چرا شما این باور را غیر منطقی می دانید؟ این که انسان درست عمل کند و خطا نکند بد است؟ دکتر گفت این که انسان نباید خطا کند و اگر خطا کرد به اشد مجازات برسد باور غلطی است، زیرا مجازات فرد نباید به اشد باشد. تو چقدر خودت را برای هر خطا مجازات کرده ای و به خودت سخت گرفته ای؟ حسام گفت من از بچگی یاد گرفتم که کامل باشم و درست عمل کنم. دکتر پرسید چقدر موفق شدی؟ حسام آهی از اعماق وجودش کشید و گفت اگر کاملاً موفق بودم که دچار چنین خطای بزرگی نمی شدم. سعی ام این بوده ولی امان از زمانی که مطابق آنچه که باید عمل می کردم عمل نکرده باشم؛ آن قدر به خودم فشار وارد می کردم که حد ندارد. به خود سرزنشی و خود تخریبی می پرداختم. دکتر پرسید معمولاً چه کسی با تو این گونه عمل می کرد؟ حسام بلافاصله جواب داد پدر و مادرم هر دو به شیوه ای عمل می کردند که خطا را از ما نمی پذیرفتند اگر چه اهل تنبیه نبودند اما عدم پذیرش از سوی آنها از هر دعوایی برایمان سنگین تر بود. دکتر گفت: این پیام والد سخت گیر را در درونت بردی و حالا نیز با خود سرزنش گری روز به روز حالت را بدتر می کنی. این حالات چه سودی برای تو داشته؟ حسام گفت: به نظرم بازدارنده بود اما در عین حال کُشنده. دکتر گفت: اینها طرحواره هایی است که ما از کودکی دنبال می کنیم؛ بدون آنکه منطق درستی پشت آن وجود داشته باشد. شنیدن این حرف ها برای حسام تازگی داشت. دکتر برخی از نظام فکری او را زیر سؤال برده بود. با وجودی که از شنیدن این حرف ها احساس راحتی و آرامش کرد اما قدری هم احساس گناه داشت که مبادا این نوع نگاه به موضوعات باعث ایجاد جرأت برای خطا کردن شود. سؤالی به ذهنش آمد از دکتر پرسید: بین احساس گناه مذهبی و این احساس گناهی که من داشتم چه تفاوتی وجود دارد؟ آیا روانشناسی می خواهد احساس گناه را از فرد بگیرد و او بدون توجه به خطاهایش ادامه دهد؟ دکتر جواب داد بین احساس گناه روانشناختی و مذهبی تفاوت وجود دارد. در احساس گناه مذهبی فرد بعد از ارتکاب گناه به جای خود تخریبی به رشد و سازندگی می رسد. توبه، بابی است برای این مفهوم و عمل بازدارنده است اما در احساس گناه روانشناختی فرد به جای رشد با خود تخریبی به تنزل می رسد و معلوم هم نیست بازدارنده باشد.

بحث داغ شده بود. گویا دریچه ای از اطلاعات برایش به وجود آمده بود. خودش به جمع بندی موضوعات پرداخت و گفت پس من بر اساس طرحواره هایی که از کودکی داشتم و جزو باورهای غیر منطقی بود تصور می کردم باید کامل باشم و درست عمل کنم و گرنه باید به سخت ترین شکل مجازات شوم و این موضوع باعث شده بود که احساس خوبی نداشته باشم و جواب سؤال دوم شما را همین جا بدهم. من مجازات این عملم را ازدواج قرار داده بودم که واقعاً احمقانه بود. الآن که فکر می کنم می فهمم چقدر ناپخته فکر می کردم می خواستم ازدواج را قربانی یک خطا کنم، حال آنکه اگر خطایم را بپذیرم و سعی در جبران و عدم تکرار داشته باشم نیاز به قربانی شدن ازدواج در این معرکه نیست.

دکتر هوش و ذکاوت حسام را تحسین کرد و گفت به خاطر این همه ذکاوتت به تو تبریک می گویم تو واقعاً آدم با هوشی هستی. حسام بلافاصله جواب داد چه فایده آدمی که از هوشش به موقع استفاده نکند و به موقع به کارش نیآید با آدم کم هوش تفاوتی ندارد. دکتر گفت: خوب دقت کن دوباره همان طرحواره در قالب اجتماعی تر بروز کرد و آن اینکه تو باید درست عمل کنی وگرنه مثل الآن مستحق شماتت هستی. حسام گفت: دقیقاً درست می گویید. چرا با وجودی که باورم عوض شد باز همان خطا را مرتکب شدم؟ دکتر گفت تا زمانی که این طرحواره جدید جزو ساخت ذهنت بشود نیاز به زمان داری از این به بعد به نحوه تفکرت دقت کن تا ریشه این تفکرات که برایت به شکل عادت شده از بین برود.

در ادامه دکتر گفت: از بحث خارج نشویم داشتیم به ارزیابی خواسته هایت می پرداختیم. درمورد خواسته اولت آیا آنها را مثل خانواده خودت می بینی یا تفاوت وجود دارد؟ حسام جواب داد الآن که دقت می کنم تفاوت از زمین تا آسمان است. آنها خانواده ای هستند که سرشان برای دعوا و دردسر سازی درد می کند. به دلیل داشتن پارتی غالباً در مسایل پیروز میدان بودند. اینها یک قوم و عشیره بسیار گسترده ای هستند که در تمام سازمان و دستگاههای دولتی یک عضو از خانواده خدمت می کند و واقعاً هم پشت یکدیگر هستند. برای حل هر مشکل یک گروه عظیم پی گیر موضوع می شود و در نهایت هم موفق می شوند. هم دارای سرمایه کلان هستند و هم اهل زد و بندند. لذا با دو قدرت معمولاً موفق اند که پول و پارتی است اما در خانواده ما ضابطه جای رابطه ها را گرفته و تحت هیچ شرایطی از اصول نظری شان پایین نمی آیند. جالب این که خانواده ما یک خانواده هسته ای چهار نفره است که خیلی اهل رفت و آمد نیست، زیرا تقریباً اکثر اقوام ما در خارج از کشور به حرفه پزشکی مشغولند و دو سال یک بار هم همدیگر را نمی بینیم. آنها بیشتر وقتشان را در سمینارهای علمی و گرفتن تخصص های مختلف صرف می کنند. اصلاً دو خانواده در دو دنیای متفاوت سیر می کنند. برای خانواده الناز آنچه مهم است خرید کارخانه و تولید و سهام و بورس است، اما برای خانواده ما مدرک و دانش افزایی و تخصص اهمیت دارد. وقتی من این تفاوت ها را به الناز می گفتم او می گفت: مهم ما دو نفر هستیم که هر دو پزشکی را می خوانیم و کاری هم به خانواده ها نداریم. او معتقد بود بعد از ازدواج با خانواده اش قطع رابطه می کند و بیشتر تمایل دارد با خانواده ما رابطه برقرار کند. خانواده ما را خیلی می پسندید و می گفت همیشه آرزویم بود در یک چنین خانواده ای زندگی کنم.

البته همه اینها در حد شعار بود او دل خوشی از مادرم نداشت بدون آنکه با مادرم تماسی داشته باشد از او گله مند و شاکی بود. او می گفت من دل خوشی از خانواده ام ندارم اصلاً از این که خانواده اش این قدر شلوغ و پر رفت و آمد است متنفر هستم و معتقد است خانواده اش با کلاس پزشکی او نمی خواند و می گفت خجالت می کشم بگویم فرزند هشتم یک خانواده پر جمعیت هستم. با شنیدن این حرف ها هم دلم برای او می سوخت و می خواستم او را نجات دهم و هم از این همه اختلاف فاحش بین خانواده ها ناراحت بودم. او معتقد بود اصل ما دو نفر هستیم و بقیه فرع هستند اما من می گفتم آنها فرع نیستند، بلکه بخشی از اصل هستند. گاهی احساس می کردم هر دو خانواده مثل قطب مثبت و منفی هستند. الناز معتقد است وقتی وارد زندگی شدیم به دلیل اصراری که من برای ارتباط خانواده ها دارم سعی می کنیم بین آنها ارتباط برقرار کنیم اما من گرچه گاهی وسوسه می شوم نظر او را قبول کنم اما می گویم اگر ارتباط برقرار نشد و ما موفق نشدیم چه می شود؟ چقدر باید انرژی بگذاریم تا یک قوم را که صد در صد مخالف من هستند همسوی خودمان کنیم. الناز خیلی مسایل را سَرسَری می گیرد و با ساده انگاری می خواهد مسائل را سرهم بندی کند؛ وقتی هم کم می آورد می گوید بعداً برای این موضوع یک کاری می کنیم. یکی از دعواهای ما این بود که به من می گفت تو زیادی آینده نگری می کنی در حالی که باید در حال زندگی کنی دو سه تا کتاب روانشناسی هم خوانده یا یکی دو کارگاه آموزشی نصفه نیمه را هم رفته و حالا می گوید به قول گشتالتی ها یا راجرزی ها آینده که نیامده حال را دریاب. من معتقد بودم او موضوعات را خلط می کند گرچه آینده هنوز نیامده  ولی ما امروز داریم فندانسیون یک زندگی را می ریزیم، پس باید مصالح قوی بکار ببریم. با “اما و اگر” که نمی توان یک زندگی را پایه گذاری کرد. برخی از اوقات با بی خردی می گوید فرض بگیر که موفق نشدیم در نهایت جدا می شویم. جدایی و طلاق را برای همین روزها گذاشته اند. این همه آدم جدا می شوند یکی از آنها هم ما. من به این جور افکارش خرده می گیرم دعوایمان می شود. می خواهم او را متوجه طرز تفکر غلطش بکنم لجبازی یا قهر می کند من هم برای این که ناراحت نشود کوتاه می آیم و بعد هم باید کلی منت کشی کنم؛ از این همه منت کشی واقعاً خسته شده ام. دکتر گفت: پس بخشی از وقت شما به مشاجره می گذرد اما تو برای اینکه دوباره دعوا پیش نیآید کوتاه می آیی؟ حسام گفت تمام این مدت اگر من کوتاه نمی آمدم دعوا بود. دکتر گفت: این کوتاه آمدن تا کی می توانست دوام بیآورد؟ حسام سری از روی تأسف تکان داد و در حالیکه انگشتان دستش را در هم گره می زد گفت: نمی دانم! همین الآن کم آورده ام اما سعی می کردم به روی خودم نیاورم و توجیه می کردم که به مرور درست می شود و یا اینکه من می توانم این دختر مغرور، لجباز و یک دنده را عوض کنم. دکتر گفت: پس تو به این امید که این خمیر را بعداً تغییر شکل بدهی رابطه را ادامه می دادی؟ حال آنکه تو باید همسر آینده ات را همان طور که الآن هست و می بینی بپذیری و به امید تغییر در آینده نباید دست به انتخاب بزنی. چقدر این تغییرات ممکن است؟ حسام پرسید اگر این چند ماه گذشته ملاک باشد؛ من روز به روز از تغییر مأیوس می شدم و در عوض او سعی داشت مرا مثل خودش سهل گیر و بی توجه بار بیآورد. همیشه در حرف هایش می گفت: من مثل مادرت نمی خواهم رفتار کنم که این قدر پاستوریزه بار آمده ای؛ بارها به من می گفت: درستت می کنم فقط منتظر هستم برویم سر خانه زندگی مان. این حرف های تحقیرآمیز مرا به شدت عصبانی می کرد اما چون قول داده بودم با او مخالفت نکنم و هر چه او می گوید قبول کنم سکوت می کردم. ولی جالب بود هرچه من بیشتر سکوت می کردم او پیشروی می کرد و گویا با هر سنگری که من عقب نشینی می کردم او یک سنگر جلو می آمد و جسارتش برای توهین بیشتر می شد. او معتقد است عشق بها دارد و بهای آن سکوت است و راضی نمودن او بهای این عشق است.

 دکتر گفت: این موضوع به چه قیمتی به دست می آید؟ حسام گفت به قیمت از دست رفتن فردیت من. در این رابطه من یک فرد بله قربان گویی بودم که فقط باید به خواست او عمل می کردم در غیر این صورت بیچاره بودم او از من می خواست هر یک ساعت یا برایش پیامک عاشقانه بفرستم یا به او تلفن بزنم. اگر به هر دلیلی دیر می شد یک هفته روزگارم سیاه بود. دوست پسرهای دوستانش را به رُخم می کشید و گاه می گفت: تو مگر چه چیزی از رضا، امین و محسن کم داری؟! آنها برای دوستان دخترشان فلان کار را می کنند اما تو کم کاری می کنی! گویا هیچ چیز او را راضی نمی کند. توقع دارد من تمام کمبودهایش را جبران کنم. او معتقد است ازدواج بستر مناسبی است برای ارضای نیازهای برآورده نشده. الناز سعی داشت مرا از بالا ببیند یعنی من زیردست و او بالا دست. این رفتارش واقعاً مرا آزرده می کند اما حق اعتراض ندارم، چون او می گوید تو احساسات زنانه مرا نمی شناسی چون خواهر نداشتی. من هم باور می کنم و می گویم شاید او درست می گوید و من اشتباه می کنم. این جلسه به درازا کشیده بود و زمان مشاوره هم به اتمام رسید. دکتر به جمع بندی موضوعات جلسه پرداخت و قرار شد حسام تا جلسه بعد پیرامون موضوعات بحث شده در جلسه فکر کند و در مورد موارد همسانی و عدم همسانی با الناز بیشتر فکر کند تا در جلسات بعد موضوع پی گیری شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


CAPTCHA Image
Reload Image